امروز از عمق وجودم احساس تنهایی می کنم. امروز با تمام قوا احساس خستگی دارم.
سالهای سالست که روزها و شبها با عشقی که نیست سر به بالین تنهایی می گذارم و آنچنان در این مدت خویش را با فریبی تهی فریب داده ام که دیگر دل خسته و فکر افسرده ام فریب خویش را نمی خورند و آنچنان محکومم می کنند که نای جنبش و تحرکی نیست.
ای خدا و ای عاشق. چه کنم؟
آیا اشک مرحمی است بر زخمهای بی التیامم؟
آیا می شود؟...
می دانم... آیا امیدی داشته باشم یا نه؟
کیست مرا یاری کند.....
داغ سرخ



