مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 اسفند 1385

امروز از عمق وجودم احساس تنهایی می کنم. امروز با تمام قوا احساس خستگی دارم.

سالهای سالست که روزها و شبها با عشقی که نیست سر به بالین تنهایی   می گذارم و آنچنان در این مدت خویش را با فریبی تهی فریب داده ام که دیگر دل خسته و فکر افسرده ام فریب خویش را نمی خورند و آنچنان محکومم می کنند که نای جنبش و تحرکی نیست.

ای خدا و ای عاشق. چه کنم؟

آیا اشک مرحمی است بر زخمهای بی التیامم؟

آیا می شود؟...

می دانم... آیا امیدی داشته باشم یا نه؟

کیست مرا یاری کند.....

داغ سرخ

چهارشنبه 29 شهریور 1385

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، کدامیک از صندلی هایی که بر روی آنها نشستیم و آن چه که در دل داشتیم گفتیم ، قسم بخورند ... می خواهی حتی به آن پسرکی که قرآن نذری را بهمان فروخت !!! ، بگویم تا قسم بخورد ... تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟ انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!! می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!

چهارشنبه 14 دی 1384

مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستت دارم که چون از ره در آید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یک ‌آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را

چهارشنبه 14 دی 1384

دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من

شنبه 5 آذر 1384

پس کجاست ؟

چند بار

خرت و پرت های کیف باد کرده را زیر و رو کنم :

پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

کارت های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رو نوشت بخشنامه های طبق قاعده

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه معرفی

برگه رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه نا تمام ...

پس کجاست ؟

چند بار

جیب های پاره پوره را پشت و رو کنم :

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه سیاه

صورت خرید خواروبا ، صورت خرید جنس های خانگی

پس کجاست ؟

یادداشت های درد جاودانگی ؟